بدون عنوان

بي بي با صدايي لرزان جواب مي دهد: «ننه، تو خودت بهتر از من اينها رو ميشناسي، هر کي بهتره، اسم همون رو بنويس».اطراف ميز شلوغ مي شود. خودکار را ميگذارم روي کاغذ راي و وانمود ميکنم که دارم چيزي مينويسم. بعد برگه را دو بار تا ميکنم و قد راست ميکنم. بي بي گرم و مهربان نگاهم ميکند، از پشت شيشه ته استکاني عينک کائوچويي اش. لثههاي بيدندانش را که روي هم ميگذارد، لبهاي بالا و پايين روي هم ميخوابد. چروکهاي صورتش با حرکت لب ها کمي کشيده ميشود. به نظرم، ذکر ميگويد. کاغذ راي را ميدهم دستش. انگار باري را از روي شانههايش بر داشته باشند، نفس عميقي ميکشد..

بي بي با صدايي لرزان جواب مي دهد: «ننه، تو خودت بهتر از من اينها رو ميشناسي، هر کي بهتره، اسم همون رو بنويس».اطراف ميز شلوغ مي شود. خودکار را ميگذارم روي کاغذ راي و وانمود ميکنم که دارم چيزي مينويسم. بعد برگه را دو بار تا ميکنم و قد راست ميکنم. بي بي گرم و مهربان نگاهم ميکند، از پشت شيشه ته استکاني عينک کائوچويي اش. لثههاي بيدندانش را که روي هم ميگذارد، لبهاي بالا و پايين روي هم ميخوابد. چروکهاي صورتش با حرکت لب ها کمي کشيده ميشود. به نظرم، ذکر ميگويد. کاغذ راي را ميدهم دستش. انگار باري را از روي شانههايش بر داشته باشند، نفس عميقي ميکشد..
- پير شي ننه جان، خدا خيرت بده...
سرم را مياندازم پايين. خيس عرق ميشوم. سرم را که بالا ميکنم بي بي رفته کنار صندوق راي، ميخواهم بروم برگه سفيد را از دستش بگيرم اما نميتوانم از جايم تکان بخورم.
کاغذ با آهنگ رعشه دستش آرام تکان مي خورد و لحظهاي بعد ميان بقيه برگهها آرام ميگيرد.
حالا دو سال و نيم از آن ماجرا مي گذرد. درست يادم هست که جمعه بود و من ساعت نزديک ده بيدار شدم. موج راديوي ضبط صوت بزرگ کنار رختخوابم را برگرداندم روي اف ام. مادرم که از هال مرا ديد، گفت:«چه عجب...» چند بار صدايش را بين خواب و بيداري انگار از فاصله اي دور شنيده بودم.
_زود باش صبحانه بخور، بايد بري خونه بي بي، از صبح منتظرته، بايد ببريش راي بده
مادرم موقع رفتن، شناسنامه خودم را هم داد. وقتي که از خيابان آيت پيچيدم توي کوچه باريک خانه بي بي، از دور ديدمش که نشسته روي سکوي کنار در و چشم دوخته بود به سر کوچه، اما او مرا نديد چون وقتي به چند متري اش رسيدم عصايش را ستون کرد و بلند شد. دوچرخه 28 هرکول را به درخت توت وسط حياط خانه بيبي تکيه دادم. روي صورتش لبخندي نشست. برايم دعا کرد و بعد با هم رفتيم.
درمسير برگشتن به خانه، بي بي خوشحال بود. اين را از راه رفتنش متوجه شدم. اما من گرفته و در خودم بودم. فکر مي کردم که انتخابات بعد، جبران مي کنم ولي آن آخرين باري بود که شناسنامه اش مهر انتخابات خورد.
***
مدرسه راهنمايي شهيد باهنر، حوزه راي گيري است. نزديک خانه ما. من دوره راهنمايي را همين جا خوانده ام. با دوچرخه وارد مدرسه مي شوم. از وسط زمين فوتبال و کنار زمين بسکتبال مي روم به سمت کلاس ها. ديگر آقاي فدايي، ناظم مدرسه نيست که بگويد: «جعفري، چند بار بگم با چرخ نيا وسط مدرسه، يک منفي براي نمره انضباطت»
کسي که مسئول مهر زدن شناسنامه هاست ورقه ضرب مهرهاي اضطراري را ميدهد بالا و گوشه بالاي صفحه سفيد انتخابات، شناسنامه ام را مهر مي زند.

بدون عنوان
