nini30ya30

مفهوم رای دادن

1392/3/6 9:05
نویسنده : حسین رضایی
876 بازدید
اشتراک گذاری

کوچک تر که بودم و دقیقاً مفهوم رای دادن را نمی دانستم دوست داشتم بروم و ببینم چطور رای می دهند از طرفی چون تصورم از رای دادن چیزی مثل خون دادن بود می ترسیدم از برادر بزرگترم پرسیدم: چطور رای می دهند؟ او هم خیلی خونسرد گفت: می روند اسم هر کس را که انتخاب کردند می نویسند روی کاغذ و می‌اندازند توی یک صندوق.اما من هنوز نفهمیده بودم فکر می کردم اسم دکتری که از آن ها رای می گیرد( مثل خون گرفتن) را انتخاب می کنند.

 

باز می پرسیدم: داداش پدر ومادر نمی ترسند می رن رای بدهند؟داداشم گفت: ترس نداره تو هم با مامان برو تا همه چیز رو یاد بگیری!...

 


کوچک تر که بودم و دقیقاً مفهوم رای دادن را نمی دانستم دوست داشتم بروم و ببینم چطور رای می دهند از طرفی چون تصورم از رای دادن چیزی مثل خون دادن بود می ترسیدم از برادر بزرگترم پرسیدم: چطور رای می دهند؟ او هم خیلی خونسرد گفت: می روند اسم هر کس را که انتخاب کردند می نویسند روی کاغذ و می‌اندازند توی یک صندوق.

 

اما من هنوز نفهمیده بودم فکر می کردم اسم دکتری که از آن ها رای می گیرد( مثل خون گرفتن) را انتخاب می کنند.

 

باز می پرسیدم: داداش پدر ومادر نمی ترسند می رن رای بدهند؟

 

داداشم گفت: ترس نداره تو هم با مامان برو تا همه چیز رو یاد بگیری!

 
 

بالاخره تبلیغات انتخاباتی آن روزها گذشت که صبح بیدار می شدیم حیاط پر بود از تقویم های کوچولو، عکس، دفترچه های یادداشت و…

 
 

روز رای دادن شده بود و من دو دل بودم که به مادرم بگویم من را هم ببرد یا نه!

 
 

بالاخره مادرم خودش گفت: بیا با هم بریم این مدرسه نزدیک خونه هم رای بدهیم هم مدرسه‌ای را که قرار است سال بعد بروی ببین!

 
 

مادرم و من و یکی از همسایه هاراه افتادیم توی راه چه تصوراتی که نداشتم؛ بگذریم وقتی به مدرسه نزدیک شدیم دیدم هر طرف در یک سرباز با تفنگ ایستاده کوچه و داخل حیاط مدرسه هم پر بود از کاغذ و آشغال.

 

 وقتی چند تا بچه دیگه مثل خودم رو دیدم که داشتند با هم بازی می کردند کمی آرام شدم اما دوباره داخل سالن ترسیدم، چون پیرزنی که بچه های کوچه از او می ترسیدیم آنجا بود پیرزنی غرغرو که همیشه چادرش چروک بود، دندان نداشت و می گفت: دخترها نباید بیان کوچه بازی کنن این بار هم که منو دید به مادرم گفت: چرا اینو آوردی؟!

 

من پشت چادر مادرم قایم شدم و مادرم گفت: بذار بیاد یاد بگیره، خدا رو چه دیدی، شاید در آینده خودش جزو کسانی شد که رای جمع می‌کرد. [مثلاً می خواسته بگه کاندیدا می شه] نوبت مادرم که شد شناسنامه‌اش را گرفتن و یک برگه بهش دادن که رفتیم روی یک نیمکت مادرم روی برگه اسمی رو نوشت و داد به من گفت: بیا بریم تو بنداز.

 

وقتی برگه رو می انداختم نه ترسی داشتم، نه سوال مبهمی از رای دادن، بلکه یک احساس شوق و بزرگ شدن وجودم رو گرفته بود. احساسی که هنوز هم بعد سال ها هر وقت می روم و رای را در صندوق می اندازم به سراغم می آید و در ذهنم آن روز را یادآوری می کنم و خنده ام می گیرد.

 

حالا که من یک خانم خانه دار شده ام و کاندیدا نشدم تا به قول مادرم رای جمع کنم و فرد مهمی شوم، اما خوب می دانم مادری هستم که در خانه داری خودم موفقم و شاید بچه هایم روزی کاندیدا شدند پس من هم آن ها را با خود به پای صندوق رای می برم تا رای من را با دست خود در صندوق بیندازند تا در این شور و نشاط ملی هم احساس خوبی مثل بزرگ شدن را تجربه کنند.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به nini30ya30 می باشد