شعر

چقدر خون که ريخته است پاي سروِ انقلاب
چقدر صبر کرده پاي اين درخت، آفتاب
چه سنگ ها به پاي اين درخت، خاک گشته اند/
چه دست ها که ريختند پاي اين درخت، آب/
چه زخم ها که خورده از قساوت تبر، درخت
/چه دردهاي بي شمار و رنج هاي بي حساب/
چه روزها که از خوشي شکوفه داده شاخه هاش/
چه روزها که برگ هاش سوخته از اضطراب/
چه روزها دلش گرفته و نبوده شانه اي/
چه روزها که تشنه بوده و نديده جز سراب
/بِايست! لحظه اي بِايست و اين درخت را ببين!/
ببين چگونه برگ داده اين درخت با عذاب
/امانت است دست تو «درخت» و خون صد شهيد/
ريخته تا که سبز گشته برگ هاي «انتخاب
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

شعر
